تبليغاتX
طناب سبز غزل: وبلاگ ادبی زهرا حقیقت
طناب سبز غزل: وبلاگ ادبی زهرا حقیقت

- سلام

 - مدتی قبل تو کتاب ریاضی دانش آموزام به این معما برخورد کردم:

برای حفظ کردن تقریب اعشاری π تا ده رقم می توان شعر زیر را حفظ کرد!!

3.1415926535

خرد و بینش و آگاهی دانشمندان

ره سرمنزل مقصود بما آموزد                                                         

و از  اونجا که هرموقع به معما برخورد می کنم اونقدر ذهنم رو مشغول می کنه که بالاخره حلش می کنم، آخر حلش کردم. حالا اگه شما گفتید جواب چی می شه؟(پاسخ دادن به این معما کاملا اختیاری است)

- یکی از ماجراهای این ماه، پخش سریال های «تا ثریا» و «شیدایی» بود که همه رو پای صفحه ی جادویی نشوند. من فقط موفق شدم شیدایی رو دنبال کنم. کار واقعا قوی ای بود. یکی از نقاط قوتش این بود که با کش دادن پلان ها حوصله مون رو سر نبرد. من به شخصه از بازی قوی خانم اندیشه فولادوند در نقش «افسانه» خیلی لذت بردم. نقش یه انسان طوفانی و سرکش و خسته و ازهمه بریده و... یا به قول خودش «يه كاراكتر زخم خورده» رو بازی کرد و انصافا هم خیلی خوب بازی کرد. نکته ی جالب دیگه این که ایشون شاعرم هستن. خلاصه با تماشای این سریال غزل زیر سروده شد:

 

تا بار غم شمع و پروانه ی شیدایی

از روز ازل افتاد بر شانه ی شیدایی-

شد قسمت هر عاشق تنهایی و شب-گریه

تا شور به پا باشد در خانه ی شیدایی

معجون عجیبی شد عشق و غزل و غصه

شد حاصل این معجون: دیوانه ی شیدایی

از خواب و خوراک افتاد از غصه غزل خوان شد

این است: غزل، شام شاهانه ی شیدایی!

تکرار نخواهد شد هر قصه ی دل دادن*

دنیا همه مسحور افسانه ی شیدایی!

 

پی نوشت:

*یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب

کز هر زبان که می شنوم نامکرر است(حافظ)

 

- لطفا برای جواب دادن به معما به نظرهای قبلی نگاه نکنید. تا بعد!

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 5 بهمن1390 توسط زهرا حقیقت

-  چند سطر درد دل:

حسین مظلوم است زیرا:

تنها به صفت مظلوم بودن شناخته شده است و شیعه هرگز به خود زحمت نداده است دیگر صفاتش: صلابت، بزرگ منشی، شرافت، تعهّد و در کل مکتب اصیل حسین(ع) را بشناسد و بشناساند. 

حسین مظلوم است زیرا:

سال هاست جهانی جنبش بیداری خواهانه ی او را با جنگ بر سر آب، اشتباه گرفته است.

حسین مظلوم است زیرا:

برای امر به معروف و نهی از منکر جنگید. آن وقت ما در مقابل معروف ها لبخند بی طرفانه می زنیم و در مقابل منکرها خودمان را به کوچه ی علی چپ!

حسین مظلوم است زیرا:

ظهر عاشورا، زیر تیرباران، عاشقانه به نماز ایستاد و ما خواب زدگان دوران، اسیران اندیشه ی شکم! هنوز شعار «اول نماز بعد از غذا» سر می دهیم.

حسین مظلوم است زیرا:

همان جوانان امتش که دهه ی اول محرم، پای علم بر سر و سینه ی خود می کوبند، هنوز چند صباحی نگذشته بساط عیش و نوش نامشروع خود را علم می کنند و در جواب هر اعتراضی می گویند: «دلت با امام حسین باشد!»

حسین مظلوم است زیرا:

از بین تمام کسانی که ادعای مسلمانی داشتند، تنها 72 تن به ندای او لبیک گفتند و جان بر کف به میدان رفتند.

و از حسین مظلوم تر:

مهدی(عج) است که در جهانی که مدعی هستیم شرق و غرب آن از مسلمان پر شده است، همچنان منتظر لبیک 313 یار کربلا گونه است و آن ها را نمی یابد...

به راستی چه تفاوتی است بین ما و کوفی های هم عصر حسین(ع)؟ چه تفاوتی...؟

 

- این ماه پر از ماجرا، خاطره، طغیان های روحی، دل نوشته های تنهایی و صد البته شعر بود. شعرهایی که برخی نیمه تمام در صفحه های دفترم جا خوش کرده اند، شعرهایی که سرودمشان تا هیچ وقت نخوانمشان و شعرهایی که هنگام سرودن شان چنان دچار جنون بوده ام که پس از هشیاری، خودم هم از عمق آن همه احساسات که هیچ وقت به آنها مجال بروز نداده ام انگشت به دهان مانده ام. به قول شاعر:    

گاه گاهی کمی جنون دارم/ من جنونی مدام می خواهم ( سید حمید برقعی )

 

- دیگر سرتان را درد نمی آورم. این شما و این هم یک غزل عاشورایی و یک رباعی. امید که مورد قبول حضرت ثارا... قرار گیرد:

 

صدای ممتد برخورد نیزه و خنجر

«بدن به روی زمین است، آن طرف تر سر» *

به روی نیزه به اثبات عشق مشغول است

غزل غزل به لبش آیه ای شگفت آور

مسلما نرود میخ آهنین در سنگ

در این جماعت شیطان پرست کور و کر

کبوتر از قفسی می شود رها و نیز

کبوترانه به دنبال بال او دختر

«کسی است وارث این دردها که چون کوه است» **

و جای جای لبش جای بوسه هایی بر

گلوی سرخ شقایق، که پرپرش کردند

و روی چشم و لبش نقش بسته آهی تر

چه سخت می گذرد لحظه های غربت و اشک

شریک ثانیه های سکوت زجرآور

شهادت ارثیه ی قلب های طوفانی است

میان بری است برای گذشتن از معبر

همیشه خون خدا تازه است در تاریخ

ردیف خونی هر صفحه است در دفتر

زمین به حرف آمده، زمین جگرخون است

و قورت می دهد انگار بغض خون یکسر

شنیده ام تن بی سر جواب خواهد داشت

هنوز راه زیادی است تا در ِ محشر

آهای طالب خون شهید کرب و بلا

بیا و رنگ تحقق بزن بر این باور

 

         پی نوشت:      

         * مصرعی از  مهدی روزبهانی

        **  مصرعی از فاضل نظری

 

وقتی به زبان دل او صد سخن است

دیگر چه نیازی به زبان بدن است؟

بر نیزه عجب حکایتی می گوید

یک آیه ی ناب بی سر و بی کفن است

 

 - خانم ها معصومه و مرضیه مرادی عزیز به بنده لطف داشتن و یکی از سروده های بنده رو در وبلاگ شعر بچه های فارس گذاشتن که اینجا می تونید بخونید: نماز

 

- شاید چند روزی به بلاگفا نیام، پیشاپیش عذرم رو بپذیرید... اما منتظر نظرات سازنده و نگاه پرمهرتون می مونم. تا بعد !

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 6 دی1390 توسط زهرا حقیقت

بسم رب الشهداء والصدیقین

ـــــــــــــــــــــ


ماه محرم که می شه دلم هواتو می کنه

دلم هوای حرم و صحن و سراتو می کنه

آقا طلب کن تا بیام یه شب تو بین الحرمین

خیلی دلم هوای اون میر سپاتو می کنه

علی رفیعی

 

- سلام. اومدم.قرار بود قفل سکوتم رو بشکنم. پس دقایقی تا شروع شعر مونده، به حرفام دعوتید:

روز جمعه با دوست عزیز نه چندان جدیدم شمیم زمانی و دوست عزیز جدیدم پدیده زارع رفتیم نمایشگاه کتاب. جاتون خالی! نزدیک بود غرق بشیم تو دریای این همه کتاب! القصه، تور رو برداشتیم و زدیم به دریا!غرفه غرفه هی دنبال کتاب شاعرای خیلی معاصر! گشتیم. ولی مگه گیر میومد؟ قربون ستاره سهیل! تومسیر هم چندتا رباعی و چارپاره واسه هم خوندیم و به التذاذ ادبی رسیدیم. یه کم هم دست به جیب شدیم واسه دکتر شریعتی و مثنوی و بوستان. تا اینکه بالاخره طلسم شکسته شد و رسیدیم به انتشارات بسیار توپ فصل پنجم. دیدیم آب در کوزه و ما تشنه لبان می گشتیم! انگار صحنه دیدنی ها بود. نزدیک بود با سر بریم تو کتابا! هرکدوممون فقط داشتیم شکار می کردیما شکار! چندتاشو واسه تون میگم: طوفان واژه ها، قبله مایل به تو، میخانه بی خواب،شهریوری تو، به جهنم، حق السکوت، تا دست به واژه می زنم می سوزد، رباعی های آقای میلاد عرفان پور و . . .

 

حالا به ما حق میدید به خاطر حمله ادبی به اون غرفه؟!!

 

-یکی از رخدادهای میمون اون روز آشنایی با ترانه سرا و دکلمه خوان  موفق، آقای امید صبری بود که کتاب و CD آخرین خواهش آدم... رو ارائه داده بود و منم خریدم. در اینجا به حکم ادب، لازم می دونم ازشون به خاطر هدیه CD دکلمه هاشون تشکر کنم. بهش گوش دادم، واقعا اثر زیبایی بود،همچنین کتاب که واقعا باهاش ارتباط برقرار کردم. به ترانه دوستا هم سفارشش میکنم. این تک بیت رو به عنوان نمونه داشته باشین:

تو رو وارونه گرفتن، نه خوش آمدی، نه چیزی

هنوزاز راه نرسیده، زدنت تا اشک بریزی

اینم از سایت آقای صبری:    WWW.OMIDSABRI.COM

 

-و اما . . . این سری قراره رباعی بارون بشید. پیشاپیش ممنون به خاطر نگاه زیبا و نظرات شما.

 

می خواست مرا، اگرچه حاشا می کرد

در قلب خودش مرا تمنا می کرد

یک عکس مرا که توی لپ تابش بود

هرروز یواشکی تماشا می کرد

*

چون که دل او برای من چاک نشد

یک عاشق سینه چاک و بی باک نشد

از گوشی خود delete کردم او را

از حافظه ام شماره اش پاک نشد!

*

من قامت رعنای تو را می خواهم

آغوش تمنای تو را می خواهم

نسبت به روابطم حسودی، خوب است

این غیرت زیبای تو را می خواهم

*

گیتار بده تا نت غم را بزنم

نت های ظریف زیر و بم را بزنم

حالا که تمام زخمه ها سنگینند

یک راه فقط مانده...رگم را بزنم

نکته: (تو پرانتز: دایی بنده آقای علی رفیعی شاعر هستن و در کل واسه خودشون کسی هستن و از اونجایی که حلال زاده به داییش میره، این جوری شد که ماهم شاعر شدیم.) ایشون در جواب بنده این رباعی رو سرودن که دلم نیومد اینجا نیارمش:

گیتار من از غصه ندارد خبری

در او نت غم هیچ نباشد اثری

تا فکر کنم یک نت غم را بزنم

او خود بنوازد نت مستانه تری!

بله! به این کار میگن عوض کردن حال و هوای یه شاعر رو به خودکشی. قربون دایی دلسوزم برم!

*

با این که خجالتی و کمرو بودم

در خلوت خود پر از هیاهو بودم

می خواستمش و آرزو می کردم

در کوچه بن بست دل او بودم

نکته: البته دایی علی یه  جواب هم واسه این شعرم فرستاد که جنبه رسانه ای نداره، فقط واسه خودی هاست!

 

- فکر کنم پنج تا رباعی واسه این پست کافی باشه نگفته زیاده و از اونجا که سرمایه های هر دلی حرف هایی است که برای نگفتن دارد، باید نذارم نگفته هام ته بکشه. تا بعد !

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 6 آذر1390 توسط زهرا حقیقت

شنیده ام پشت سرم داد و هوار می زنی

و حرف های بی اساس طعنه دار می زنی

به کوچه های دشمنی قدم گذاشتی ولی

رفیق بی ریات را به چوب دار می زنی

عمل نمی کنی به یک کلام گفته های خود

نشسته ای و بی هدف دم از شعار می زنی

تو قاضی القضات شهر! جالب است حکم را

به میل دل ، به نفع خود ، به افتخار می زنی

تو باورت نمی شود که با تو صاف و صادقم

فقط به من بگو چرا مرا کنار می زنی

دراین دو روز زندگی سری به من نمی زنی

پس از وفات من سری به این مزار می زنی؟


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 16 آبان1390 توسط زهرا حقیقت


زبان حال مادری که زخم معده امانش نداد

دیشب دوباره خون،تهوع، معده زخمی

با لخته خون در دهن آتش گرفتم

اکسیژنی که پس زدم در آخرین دم

اکسید کرده این بدن،آتش گرفتم

با اضطراب این پسرها، نوجوان ها

با غنچه های نسترن آتش گرفتم

ای نوجوان نازنین!نازک ترین گل!

یک مرد باش خواهشآ،آتش گرفتم

 دیوار رخت تیره برتن کرد، آن وقت

از حاضرین مرد و زن آتش گرفتم

هرکس شعار همدلی می داد : مادر

باشم برا...،از این سخن آتش گرفتم

فریاد می زدی فقط مادر بمان یک

یک ثانیه بمان و...  من آتش گرفتم

با خود،تمام شعله را نخ بی امان سوخت

در زیر خاک و در کفن آتش گرفتم

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 آبان1390 توسط زهرا حقیقت
.: Weblog Themes By Blog Skin :.